تبليغاتX
گلشن راز

گلشن راز

بهونه

دست روزگار گشت و گشت وگشت

این بود سرنوشت من

راضی ام به رضای خدا

دل تنگم برای خدا  

تنهایی ام همچون درختی است  بی برگ

تنها هرز گاهی نگاهی  بهش می شود

میبینم هر انچه که دیدنی  نیست

و نمی بینم انچه که دیدنی هست

میدونم اینا دست سرنوشته

به قوله خانوم جون رو پیشونیم نوشته

دنبال یک  بهونم تا بشکنم بغضمو

بهو نه ها زیاده

نیست بهونه تنهایی من


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 10:35  توسط سارا  | 

نارنگی

بوی نارنگی

بوی ماه مهره

همیشه اولای ماه مهر تو کلاس بوی نارنگی  میومد

وقتی زنگ رو میزدن

همه بچه ها از تو کیف یه نارنگی در می اوردن و با ولع می خوردن

می خندیدن

عمیق ترین خنده ها مال مدرسه بود

بی هیچ دغدغده ای

چه حال و هوایی داشت

بوی مهر.

سال 68 بود که رفتم کلاس اول یعنی 20 سال پیش

هیچ وقت نمی دونستم 20 سال آینده اینطوری  از اون یاد میکنم

چه دنیایه کوچیکی داشتم

فقط به 2 تا دفتر و مداد ختم میشد

حالا اگر هزاران دفتر رنگارنگ هم ببینم شاید یک لحظه شادی کنم

دلم واسه اون روزا تنگ شده

شبی که از خوشحالی خوابم نمیبرد واسه اینکه فردای اون روز معلم داشتیم ولی درسی نداشتیم

همیشه دوست داشتم  تو مدرسه درس نمیدادن و فقط بازی میکردم

فقط بازی و خنده

و حالا سالها از اون روزا میگذره

و من هنوز روز اول مهر رو با تمام وجود دوست دارم..........


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:55  توسط سارا  | 

احسان

می دانم که هستی

می دانم

پس بمان برای من

محبتت را می خواهم که نوازشگر احساسم باشد

شانه هایت را می خواهم که تکیه گاه من باشد

دستانت را می خواهم که گرمی زندگی من باشد

چشمانت را می خواهم که تمام حرفهای نگفته ام باشد

صدایت را می خواهم که لالایی شبهایم باشد

ای خوب من

ای مهربان

من چیزی برای تو ندارم

تنها قلبم را دارم

که آن هم تمنا می کنم

از من پذیرا باشی

احسان عزیزم تولد مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:0  توسط سارا  | 

تشکر

من از درختان که زندگیم را پر بار کرده اند

تشکر کرده ام

اما از یاد آوری علفها که آن را سبز نگه داشته اند

کوتاهی کرده ام

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:29  توسط سارا  | 

خانه

یک خانه

فقط یک خانه  است

تا زمانی که عشق به آن پا بگذارد

و عشق

فقط به سوی بعضی از خانه ها که خاک فرشتگان را دارند

می آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:17  توسط سارا  | 

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:8  توسط سارا  | 

دیوونه

دلم گرفته

بعضی موقعه ها احساس می کنم دیوونم

آره.دیوونه ها  مثل بقیه آدمان!!

بعضی هاشون از بس که می فهمن دیوونه شدن

مگه نه؟؟؟

وقتی دلم می گیره باید چی کار کنم؟

برای چیزایی اشک می ریزم

که رفتن دیگه زمونشون گذشته

هیچ راهی هم واسه بر گشتش نیست

از طرفی هم نمی تونم این دل و راضی کنم و بگم

بابا  دیوونه شدی از بس که فکر کردی

مردی

عمرت رفت این روزا رو داری از دست میدیدی

ولی چیکار کنم

نمیشه نمیشه

واسه همینه که میگم دیوونه شدم

 اینگار یه حس نیست

زدم به سیم آخر

یعنی خیلی می فهمم و سرم میشه؟

نه بابا!!!!!!!!!!!!!!!!

ایول ایوله ایول

من خل و دیوونم  ایول


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:0  توسط سارا  | 

بهاری

تو  بهاری؟

نه

بهاران از توست.

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:15  توسط سارا  | 

نگاه

از نگاه قلبی پاک و خالص

همه چیز شدنی است

اگر بپرسی گیتی در حال چه کاری است

میگویم گوش ایستاده

 که تک تک خواسته های تورا

بشنود

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:34  توسط سارا  | 

خاطره

عشق خاطره ایست که زمان را

توان نابودی آن نیست

نوایی است روح پرور

شاد و خوش آهنگ

نوای که ترنم آن به گوش نمی رسد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:2  توسط سارا  |